شعرهای ناب و عطر دلنواز دبستانی ( شاهرخ )


شعر (حسنک کجایی) از محمد پرنیان1349
محمد پرنیان، شعر بسیار مشهور حسنک کجایی را در سال 1349 و در 19 سالگی سرود.
این شعر با تصویرگری خود او توسط شرکت سهامی انتشار به چاپ رسید و در میان علاقهمندان ادبیات دلالتهایی فراتر از یک شعر کودکان یافت.
پرنیان در سالهای پیش از پیروزی انقلاب به دلیل نوشتن این شعر بارها توسط ماموران مورد مواخذه قرار گرفته و مدتی را نیز به همین دلیل در زندان گذرانده بود. او پس از خلاصی از زندان شاه به شمالکشور رفت و تا انتهای عمر همان جا ماند. وی در خرداد ماه امسال و در در 72 سالگی در اثر ایست قلبی بدرود حیات گفت.
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود ...
روزگاري توي دشتستون دور
پاي كوه سر بلند پر غرور
كه سرش ابرا رو قلقلك ميداد
تا كه از چشماي ابراي سفيد
اشك خوشحالي بياد ...
ده پر بركت آبادي بود
ده آزادي بود
يكي از روزاي آغاز بهار
كه زمين از پي خوابي سنگين
داشت ميشد بيدار
از تن كوه بلند
چشمهها ميجوشيد
و زمين هاي آبادي دور
گرم بود از خورشيد ...
يكي از روزا كه گل ها از خاك
سر در آورده و ميخنديدند
شاپركهاي قشنگ
با صداي وزش باد
نرم ميرقصيدند
زير گنبد كبود آسمون
بلبلا، كبوترا، چلچلهها
بال وا كرده و ميچرخيدند
دخترك ها، زن ها
توي صحرا با هم
دور از غصه و غم
سبزه صحرائي ميچيدند
پسرك ها در كوه
گوسفندان را ميپائيدند
مردها بيل به كف
گشته بودند روون از پي كار
براي محصول فرداي بهار تخم ميپاشيدند ...
ناگهان ابراي پربرف و سياه
از پس كوه بلند
سر درآورده و بالا اومدن
_ ا ي خدا !
حالا كه رفته زمستون و شده فصل بهار
پس چرا ابراي پر برف تو حالا اومدن؟
باد اومد، ابر اومد،
بارون اومد
برف بي پايون اومد
باد اومد گل ها رو برد
گرگ اومد گاوا و گوسفندا رو خورد
تن صحراي بزرگ
زير بالاپوش برف
سرد شد، يخ زد و مرد
خونهها تاريك و دلگير شدن
گرگا از كوه سرازير شدن
كي ديگه ميتونه از خونه پا بيرون بذاره؟
كي ميره گله رو از بالاي كوه
سوي پايين بياره؟
كيه گندم بكاره؟
توي يخبندون برف
كي ديگه كار مي كنه؟
چه كسي محصولو انبار مي كنه؟
نه غذا مونده نه هيزم،
نه زغال مونده نه نفت!
تازه خورشيد خانم هم،
پشت ابراي سياه گم شد و رفت
... حسنك خسته و درمونده و زار
درها و پنجرهها رو بسته بود
زيركرسي تو اتاق نشسته بود
زار مي زد كه: چرا همه جا برف اومده!
صحرا بي سبزه و بي علف شده!
گاو و گوسفنداي آبادي ما
همگي تلف شدن!
همه بيچاره و درمونده شدن!
همه ناراحت از اين مهمون ناخونده شدن!
كي ديگه مي تونه از خونه پا بيرون بذاره؟
كيه گندم بكاره؟
توي اين سرما و سوز
چه كسي ابرا رو جارو مي كنه؟
چه كسي برفا رو پارو مي كنه؟
چه كسي راه در ابراي پربرف سياه وا مي كنه؟
كي ميره خورشيد و پيدا مي كنه؟
همه مردم ده كوره دور
ده افسرده بي گرمي نور
در همون وقت شنيدند كسي تو كوچه
راه ميره و داد ميزنه ...
ـ چي شده؟
كي تو اين سرما و يخبندون برف
اومده از خونه بيرون، داره فرياد مي زنه!؟
سرا از پنجرهها اومد بيرون
ـ بچه جون!
توي اين تنگ غروب آخر روز
توي اين سرما و سوز
چي مي گي؟ كجا مي ري؟
زود برگرد كه سرما مي خوري!
سينه پهلو ميگيري!
_ من ميرم ابرا رو جارو مي كنم؛
_ من ميرم برفا رو پارو مي كنم؛
_ راه در ابراي پربرف و سياه وا مي كنم؛
_ عاقبت خورشيد و پيدا مي كنم
_ هر كي خورشيدو مي خواد
_ پاشه دنبالم بياد!
_ اگه بيكار بشينيم، بايد همه
_ فكر قبرستون و تابوت بكنيم
_ ميدونين!؟
_ اگه با هم فوت بكنيم
_ ابرا رو باد مي بره بهار مي شه
_ وقت كشت و كار مي شه
_ همه آستينا رو بالا مي زنيم كار مي كنيم
_ مي ريم و خورشيد و بيدار مي كنيم ...
مردم بزدل ده كوره دور
مردم زنده به گور
همه گفتند: پسر بچه خوب!
توي اين تنگ غروب
چرا تنها بيرون از خونه شدي؟
مگه ديوونه شدي؟
مگه ابر و آسمون به حرف پوچ من و توست!؟
به جز از خوردن و خوابيدن و صبر
نمي شه كارا درست ...
چرا كاري بكنيم كه اون سرش پيدا نيست؟
توي سفرهها هنوز نون خشكي باقيست
لب رود خونه لجن زاري هست
توي اون ماهي بسياري هست
مي خوريم با هم قناعت مي كنيم
كنج خونه استراحت مي كنيم
مي گذره تموم ميشه ناراحتي
برو كن شكر خدا سلامتي!
مي توني گنده بشي كار بكني
پولاتو روي هم انبار بكني!
مي توني دو روز ديگه زن بگيري ...
صبر كن كجا مي ري؟
فكر اين كن كه به جائي برسي
پول در آري، به نوائي برسي
نكني كاري كه تنها بموني
توي راه زندگي جا بموني
مبادا تو اين راها پا بذاري
تو پسر چي كار به اين كارا داري؟ !
اين كارا حاصل بد داره حسن
حالا اومد نيومد داره حسن
مبادا حرف ما رو رد بكني
باز از اين فكراي بد بد بكني!
_ چي مي گين فكراي بد بد كدومه؟
_ قصه اومد نيومد كدومه؟
_ شماها فكراي واهي مي كنين
_ تو لجن دنبال ماهي مي كنين
_ توي تاريكي اين قبرستون
_ زندگي كردن مال خودتون!
_ هر كي خورشيدو مي خواد
_ پاشه دنبالم بياد!
ناگهان درهاي بسته وا شد
هاي و هوي بچهها بر پا شد
ما مي ريم ابرا رو جارو مي كنيم
ما ميريم برفا رو پارو مي كنيم
راه در ابراي پربرف و سياه وا ميكنيم
ما مي ريم خورشيد و پيدا مي كنيم
هركي خورشيدو مي خواد
پاشه همرامون بياد!
ساعتي بعد كه در كوهستون
ابرا كم كم پايين مي اومد
برف سنگين مي اومد
بچهها در مه و برف انبوه
رفته بودند به سينه كش كوه ...
هوا تاريك شده بود
مي اومد از همه جا زوزه گرگ
برف بود و مه و تاريكي شب
بچهها خسته و درمونده و زار
سخت درپنجه بيماري و تب
ابرها از يك سو:
_ بوم بوم بوم
گرگ ها از يك سو:
_ عو عو عو،
هر كي جرات مي كنه بياد جلو!
پسرك ها ناگاه
چوب دستي هاشون بر سر دست
حمله كردند به گرگ هاي سيـاه
_ حسنك ما مي مونيم تو برو!
_ گرگا رو ما مي رونيم تو برو!
_ حسنك تو گوش ماس حرفاي تو!
_ حسنك تو خاطر ماس جاي تو!
_ حسنك دست خدا همراي تو!
برف بود و مه و تاريكي شب
حسنك زخمي بود
سخت در پنجه بيماري و تب
باز بالاتر رفت
باز هم بالاتر
فكر مي كرد به خورشيد، نه تاريكي شب
فكر مي كرد به خورشيد، نه دشواري راه
فكر مي كرد به خورشيد، نه بيماري و تب
باز بالاتر رفت
باز هم بالاتر
رفت بالاتر از ابر سياه
رفت بالاتر از برف سفيد
رفت و بر قله رسيد ...
داد زد:
_ اي خورشيد!
_ اومدم ابرا رو جارو بكنم
_ اومدم برفا رو پارو بكنم
_ راه در ابراي پر برف و سيا وا بكنم
_ اومدم تا تو رو پيدا بكنم ...
گرگ ها زوزه كشون
ابرها نعره زنون
گرگ ها:
_ عو عو عو
ابرها:
_ بوم بوم بوم
حسنك غرقه به خون ...
لحظه اي بعد كه خورشيد از دور
به صداي حسنك شد بيدار
سر درآورد و جهان شد پرنور
ديد بر قله اون كوه بلند
حسنك از غم و سرما بي تاب
سرد و بي روح فرو رفته به خواب
رفته اما توي ده كوره دور
توي گوش بچهها
توي گوش مردم زنده به گور
توي اون كوه بزرگ
همراي هوهوي باد
همراي زوزه گرگ
توي گوش سنگ ها و صخرهها
توي گوش درهها
نعرههاي حسنك مونده به جا ...
... من ميرم: ابرا رو جارو مي كنم!
... من ميرم: برفا رو پارو مي كنم!
... راه در ابراي پربرف و سياه وا مي كنم
عاقبت خورشيدو پيدا مي كنم
هركي خورشيد و مي خواد
پاشه دنبالم بياد!
خلق اثر"حسنک کجایی؟" در پیش از انقلاب سبب زندانی شدن "محمد پرنیان" شده بود.
به گزارش خبرنگار ادبیات باشگاه خبرنگاران؛ محمد پرنیان، شاعر بسیار مشهور"حسنک کجایی؟" را در سال 49 و در 19 سالگی سرود. این شعر با تصویرگری خود او توسط شرکت سهامی انتشار منتشر شد، و در میان علاقمندان به ادبیات دلالت های فراتر از شعر کودکان یافت. پرنیان در سالهای پیش از پیروزی انقلاب بارها به دلیل سرودن شعر "حسنک کجایی؟" توسط مأموران مورد مؤاخذه قرار گرفت و مدتی را نیز به همین دلیل در زندان گذراند.
پرنیان پس از رهایی از زندان شاه به شمال کشور رفت و تا پایان عمر در همانجا ماند.
پرنیان در فضای فرهنگی رشد کرد و در نوجوانی به علت رفت و آمد به حسینیه ارشاد به فضای هنرسیاسی مذهبی گرایش یافت.
در سالهای 48،49 جرقه اولیه داستان حسنک کجایی زمانی به ذهن پرنیان رسید که در اتوبوس تجریش به سمت قیطریه میرفت.
داستان"حسنک کجایی؟"؛ بسیار سریع و در مدت چند روز نوشته شد. پرنیان پس از کتاب "حسنک کجایی" کتاب دیگری منتشر نکرد.
وی در چهال سال اخیر به دلیل انتشار کتاب خود با نشان سازمانهای مختلف و تیراژهای چند هزارتایی کاملا دلزده و منزوی شد.
هرچند اهالی فرهنگ و نویسندگان کودک، پرنیان را فراموش نکردند اطلاعی از وی در دسترس هیچ کدام نبود.
بسیاری مرگ پرنیان را پیش تر از اینها اعلام کرده بودند برخی گمان میکردند وی در زیر شکنجههای ساواک در گذشته است و برخی مرگ وی را در جبهه های جنگ ایران و عراق میدانستند.
پرنیان با وجود نارضایتی از مشکلاتی که برایش آمده بود، تنها و آرام به زندگی بی دردسر در کنار پارک جنگلی سی سنگان ادامه داد.
پرنیان یکشنبه 25 خرداد 1393 بر اثر سکته قلبی در سن 62 سالگی درگذشت.
به نام خداوند عشق آفرین